تبليغاتX
.::عاشق شدن هنر نیست عاشق ماندن هنر است::.

خورشید شب


نامه ای به یک فاحشه !!!

سلام فاحشه جان

چه میکنی با غم نان؟

چه میکنی با چشمان معصوم و ملتمسی که به دستان تو دوخته شده؟

چه میکنی با دنیای بی رحمی که تو را به این روز انداخت؟

از تو نوشتن و به تو نوشتن میگویند گناه است ، چون تو گناه کاری!

چرا تو را گناه کاری؟

مگر تو چه کرده ای؟

جز اینکه به معصومیت چشمانی پاسخ دادی که به دستان تو دوخته شده؟

مگر تو چه کرده ای؟

جز اینکه غم نان را داشته ای؟

نمیدانم چرا تو را گناه کار میخوانند

آخر من غم نان نداشته ام

آخر چشمی به دست من دوخته نشده

آخر...

آخر...

آخر چگونه بگویم فاحشه جان

من یکی از همان مرفهان بی دردم

آخر من هر چه خواسته ام بوده

من درد تو را نمیدانم

نمیدانم تو در پس پرده به چه اندیشه ای؟!!!!

اما

چیزها دیده ام

چیزها شنیده ام

نامردی ها دیده ام

نامردمی ها شنیده ام

که تن فروشی تو عین شرافت است و انسانیت است

فاحشه جان

میترسم

نگرانم که در میان این نامردمان آدمیت خود را از یاد ببرم

برای انسانیت و شرافت من هم دعا کن فاحشه جان در میان راز و نیازهای شبانه با خدایت

می دانم خدای تو، تو رامی بخشد.

بگو من را هم ببخشد

بگو نگذارد آدمیت را

شرافت را و

انسانیتم را فراموش کنم و ترا.........

فاحشه جان التماس دعا چون میدانم دلت از دل من پاک تر است ...............................

نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط متین پور |

بی وفایی زمونه

اوني كه مي گفت توي عمرش هميشه تنهاس هر چي بي وفايي ديده از رسم اين دنياس حالا كه بهش مي گم دوستت دارم به خدا همه اش بهم مي گه راه ما از همديگه جداس ديدي نازنين سفر براي تو خيلي بده هر كي بره سفر ديگه بر نمي گرده گفتم نرو سفر منو فراموش مي كني آخرش حرف دلت رو گوش مي كني

 آخرش حرف دلت رو گوش مي كني گفتم نرو سفر همه چيز يادت مي ره اين قلب خسته ي در به درم بي تو مي ميره گفتم نرو سفر من تنها مي شم تنها ترين کس توي اين دنيا مي شم

 گفتم نرو سفر دوري سخته عزيزم هر چي ستاره اس زير پاهات مي ريزم رفتي و دلتو دادي به يكي ديگه حالا نه من،حتي اون هم برات نمي ميره الهي هر كي رفته سفر خيلي زود از سفر بياد الهي از تو هم يك خبر بياد

 واسه روز دوباره با تو بودن*هزار هزار غزل هدیه آوردم برای آسمون پر گلدون*نگاهمو به تو هدیه دادم نگاه بکن به اون ماه درخشان*توی آسمون ستاره هایم بیا دستمونو رو هم بذاریم*بریم آسمونو خورشید بکاریم بیا بوسه بزن به روی گونم*آره امشب منم دیگه دیوونم بیا سر بذارم به روی شونت*بگم عاشتم شدم دیوونت

بیا فکری بکن برای امشب*اگه دیر بکنی تمومه امشب بیا عشقمونو بدیم به دریا*بشیم افسانه صاحل و دریا امشب شده شب صاحل و دریا*عشق بازی موج و صاحل و دریا بیا دست بذاریم تو دست احساس*ببین اینهمه رقص و ساز و آواز بیا سر بذارم به روی شونت*بگم عاشقتم شدم دیوونت  بیا فکری بکن بر دل ذارم*که بی تو دیوونم یه بیقرارم

دیگه از صفحه ذهنم اسمت و پاک میکنم دلم و زیر پاهای عشق تو خاک میکنم یادت و به دست رویاهای پوچم میسپارم لحظه هاروواسه دیدنت دیگه نمیشمارم قلب من بازیچه عشق تو نیست این و بدون ظاهروباطنت و دیگه به من دادی نشون آسمون عشق تو پر از ستارست میدونم

 اونی که تو بازی عشق تو میبازه منم باچشمات گل های آرزوم و آبپاشی نکن روزهای عاشقیمون رو دیگه نقاشی نکن نمیخوام که حرفی از گذشته هامون بزنی حرمت پاکی عشقم و دوباره بشکنی

من كه از جنس تو بودم پاي حرفاي تو موندم چرا ميگي ناگزيري؟ من كه هر چي گفتي بودم هنوزم يادم نرفته تو پر از عاشقي بودي منم هر چيزي كه داشتم پاي عشق تو نشوندم حالا ميگي كه ترانه واسه ما هيچي نداره؟ يادته ترانه هامو واسه خاطرت سوزوندم تو چرا دلت گرفته

 چرا ميگي تنها هستي؟ من كه تنها بودم اما تنهايي رواز تو روندم جرم من چي بود كه امروز بي گناه پر گناهم من كه عشقم رو عزيزم هر جا تو خواستي كشوندم عاشقي كردي و رفتي همه ي دار و ندارم اما محتاج تو هستم كاش منم مثل تو بودم

نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 8:54 قبل از ظهر توسط متین پور |

چشم های تونور کوچه باغ روزه
چشمهای من ظلمت شب نیازه
باهم دیگه رازونیازی داشتیم
حکایت دورودرازی داشتیم
اماپس ازاون آشنایی
اون هم دلی اون هم زبانی
ازگردراه اومد جدایی
رفتی وچشم برام گذاشتی
تواین قفس تنهام گذاشتی
حالا نمی دونم کجایی؟
کاشکی یکی بود مارو باهم آشتی می داد
کاشکی چشامون تو چشم هم می افتاد
امروز اگه تاریک وخاموش وسیاه
فردا که شد دنیا پراز خورشیدوماه

نوشته شده از دوست عزیزم

نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط متین پور |

قلب مرا ميان غمت جا گذاشتي

 

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

   قلب مرا ميان غمت جا گذاشتي 

 تو در حريم غربت من پا گذاشتيUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

    رفتي و در سكوت تماشا نموده ام

 تنهايي مرا تو چه تنها گذاشتيUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

    رفتي و سهم عشق براي دل تو بود

سهمي براي اين دلم آيا گذاشتي؟Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

يك بغض كال، يك سبد از درد بي كسي

سهم من غريب كه اينجا گذاشتيUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

گفتي بهار مي رسد اما دروغ بود

در قلب من غمي چو اهورا گذاشتيUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

مجنون ديگري شدي و دشت پيش روت

من را ميان غصه چو ليلا گذاشتيUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

گفتي كه از بهشت نصيبي نبرده اي

آن را تمام گردن حوا گذاشتيUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

يك قطره اشك سهم من از روزگار شد

در لحظه اي كه پا به دنيا گذاشتيUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's
 of emoticon icons

گفتم از آتش عشقت چه كنم گفت بسوز

گفتم از اين سرفتگي چه كنم گفت بسازUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط متین پور |

عشق یعنی

عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                    مجنون

در                              عشق يعني ...           شدن

ساختن                                                                               عشق

دل                                                                                   يعني

كلبه                                                                        وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط متین پور |

بی وفایی زمونه

آروم بگیر دلم که بی وفایی

مرام آدمای این زمونس

غصه نخور که عاشقی یه قصه اس

هر کی که عاشقه میگن دیوونس

الهی اون که تو رو داغونت کرد

مثل خودش یکی اسیرش کنه

تا می تونه بهش خیانت کنه

تا اونو از زندگی سیرش کنه

اگه فک می کنی بی کس و کارم

دلت خوش که هیچکسو ندارم

میگی بذار بمیره اونکه تنهاس

اگه تنهام ولی خدا رو دارم

خون به دلم کرده همون که عمری

خون دل عشقشو من  می خوردم

هفت خطه روزگار در اومد اونکه

عمری برای سادگیش می مردم

نفرین من همیشه سر راته

تا روزی که عذابتو ببینم

اون روزه که دلم آروم می گیره

وقتی دله خرابتو ببینم

 

نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط متین پور |

بارون رو قلب شیشه ها هی جا می ذاره رد پا

مثل تو که رو قلب من پا رو گذاشتی بی صدا

هنوز وقتی بارون میاد دلم عشق تورو می خواد

می گم به هر قطره ی بارون بگین به دیدنم بیاد


یادت میاد رو قلب من هی تازیانه می زدی

واسه رفتن به هر درو به هر بهونه می زدی

هنوز وقتی بارون میاد دلم عشق تورو می خواد

می گم به هر قطره ی بارون بگین به دیدنم بیاد

دل شیشه می لرزه مثل قلب من تو سینه

راستی چرا کسی نبود قلب منو ببینه

همه می گن بذار بره ,برگرده باز همینه

نمی دونن عاشقتم ,نقشی نداره کینه

هنوز وقتی بارون میاد دلم عشق تورو می خواد

می گم به هر قطره ی بارون بگین به دیدنم بیاد

بگین به دیدنم بیاد !
 

نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط متین پور |

زندگی

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زنگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود!
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط متین پور |

مرگ یا آغاز زندگی جاودانی

هنگام مرگ من وقتی که تابوت من در میان مردم حرکت میکند گمان مبرید که من از دوری این جهان ناراحت هستم.برای من گریه نکنید وافسوس نخورید زیرا جای دریغ هنگامی است که انسان گرفتار شیطان شده باشد وقتی جنازه ام را میبینید ناراحتی اندوه از دوری من به خود راه ندهید.زیرا وصال وملاقات من با معشوقم همان هنگام است.وقتی مرا به خاک میسپارید با من خدا حافظی نکنیدچرا که  هر کس میخواهد به بهشت برسد باید از گور عبور کندووقتی مرگ را دیدید بدانید که حیاتی به  دنبال دارد

همانند ماه خورشید که تا غروب نکند طلوع نخواهد کرد؟

بنابر اینغروب اولین ماه خورشید چندان دوامی ندارد.به عنوان مثال کدام دانهدر خاک رفته که روئیده نشده است.پس انسان همانند دانه اگر در خاک رود روئیده میشود.زنده میشودولی ظاهرا اینطور نشان میدهد که من در خاک قرار میگیرم در حالی که من به دنیای دیگری رهنمود میشوم

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط متین پور |

زندگی با عشق و محبت

درويشي قصه زير را تعريف مي کرد: يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام هاانداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند . . . چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: « اين کار شما تروريسم خالص است! » نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟ شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت: « آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي که رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند. جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! » وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت: « با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »

 

نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط متین پور |

چقدر سخته...

چقدر سخته تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي و به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده ، زل بزني و به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي حس کني هنوزم ديوونشي و دوستش داري چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده چقدر سخته که تو خيالاتت ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي چقدر سخته که وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه تو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز...


عاشقي؟ پس گوش كن ! بدان، عاشق به اميد عشقش زندست . بدان، يه عاشق،عاشق كشي بلد نيست . بدان، يه عاشق هرگز دروغ نميگه مخصوصاً به عشقش . بدان، اگه به كسي دروغ گفتي يعني اون رو كشتي . اگه عشقت رو دوست داري هرگز به اون قول نده. خجالت و غرور رو بذار كنار اگه دوسش داري بهش بگو ،به ساده ترين شكلي كه بلدي يا ميدوني كه ميفهمه كه دوسش داري كسي مي تواند به پاي عشق بميرد كه پيش از آن در زندگي پيش چشمانش مرده باشد ...


 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط متین پور |

ای کاش...

اي کاش روزي تمام آرزو هايمان پاک پاک بود
اي کاش روزي قدرت عشق از ترس بيشتر بود
اي کاش روزي تمام عاشقان به عشق خود برسند
اي کاش قلبها يشان فقط و فقط براي عشقي پاک ميتپيد
اي کاش روزي دل من هم دلداري داشت جز تنهايي جواني
اي کاش روزي در اين اي کاش هايمان ديگر اي کاشي نباشد

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 9:42 قبل از ظهر توسط متین پور |

اگر می دانستی چقدر دوستت دارم؟

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط متین پور |

زمان

زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن
نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ..... هيچ وقت دل به کسي نبند
چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... اگر هم دل
بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني
.... هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن.... بهتره اهالي
رويامونو بدون توقعي ، جواب كنيم نبايد حتي رو بهترين كسا توي بدترين جاها ،
حساب كني
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط متین پور |

هرگز قلبی را قفل نکن...

هرگز نگو كه دوست داري اگر حقيقتا بدان اهميت نمي دهي.... درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد .... هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري... هرگز نگو براي هميشه وقتي مي داني كه جدا مي شوي... هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.... هرگز سلامي نده وقتي مي داني كه خداحافظي در پيش است .... به كسي نگو كه تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني.... قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط متین پور |

باز هم قلبي به پايم افتاد

باز هم قلبي به پايم افتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم در گير و دار يك نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز

خود نمي دانم چه مي جويم در او

عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

او به من مي گويد :اي آغوش گرم

مست نازم كن كه من ديوانه ام

من به او مي گويم:اي ناآشنا

بگذر از من،من تو را بيگانه ام

آه از اي دل،آه از اين جام اميد

عاقبت بشكست و كس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بيگانه يي

اي دريغا،كس به آوازش نخواند

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط متین پور |

دیگران را دوست بداریم

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط متین پور |

اسرار زندگی در وجود ما

هنگامي که پروردگار جهان را خلق مي کرد ، فرشتگان مقرب در گاهش را فراخواند .

خداوند از فرشتگان مقرب خود خواست در تصميمش ياري اش دهند که اسرار زندگي را کجا جاي دهد يکي از فرشتگان پاسخ داد :در زمين دفن کن.
ديگري گفت : در اعماق دريا جاي بده .
يکي ديگر پيشنهاد کرد : در کوه ها پنهان کن .
خداوند پاسخ داد : اگر آنچه را شما مي گوييد انجام دهم ، تنها اشخاص معدودي اسرار زندگي را مي يابند . اسرار زندگي بايد در دسترس همه باشد .
يکي از فرشتگان در جواب گفت: بله درک مي کنم ، پس در قلب تمام ابناي بشر جاي بده .
هيچ کس فکر نمي کند که آنجا دنبالش بگردد.
خداوند گفت : درست است ! در قلب تمام انسانها .
پس بدين ترتيب اسرار زندگي در وجود همه ما جاي دارد
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط متین پور |

يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرم

يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرم
پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم
يه روزي فكر ميكردم كنار تو ميمونم
تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم
يه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزي
اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي
يه روزي فكر ميكردم صادق و باوفايي
اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي
برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي
فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي
فقط بدون كه ديگه تو قلب من تو مردي
خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي
منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم
منم ميخوام مثل تو با يكي آشنا شم
الان ديگه ميفهمم كه عشق تو سراب بود
خدا رو شكر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود
خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه
تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه


 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط متین پور |

دختري بود نابينا

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط متین پور |

رسم زندگی

رسم زندگي اين است که اگر رفتيم برگرديم
رسم زندگي است است که اگر خواستيم ،بخواهانيم
رسم زندگي اين است که اگر خواستند ،بخواهيم
اين است که اگر ديديم، ببينانيم
اين است که اگر گفتيم، عمل کنيم
رسم زندگي فراموش نکردن گذشته هاست
رسم زندگي نوازش شکسته هاست
رسم زندگي اين نيست که هر کس از راه ميرسد را پاسخ دهيم ، انقدر دل شکستيم که ديگر براي پيدا کردن يارمان ميزاني نداريم
نميدانيم چه ميخواهيم نميدانيم اصلا چه بايد بخواهيم
اين رسم زندگي نيست
ما به رسم زندگي عمل نميکنيم
عملي که ميکنيم نميدانيم درست است يا غلط
آدمي را آدميت لازم است را ميدانيم ، اما نميدانيم که کيستيم و کسيت که ما را بخواهد

نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 9:9 بعد از ظهر توسط متین پور |

 

 

               یک آهنگ خیلی زیبا از ابرو  گندس حتما گوش کنید

 

 

http://204.15.8.180/flashf/ebru.html

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط متین پور |

کاش روز دیدنت فردا نبود!

                          کاش می شد هیچ کس تنها نبود ...

                            کاش می شد دیدنت رویا نبود...

 

                            گفته بودی با تو میمونم ولی ...

 

                            رفتی و گفتی که اینجا جا نبود...

 

                            سالیان سال تنها مانده ام ...

 

                            شاید این رفتن سزای ما نبود...

 

                            من دعا کردم برای بازگشت ،

 

                            دستهای تو ولی بالا نبود...

 

                           بازهم گفتی که فردا می رسی !

 

                          کاش روز دیدنت فردا نبود.....

 

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط متین پور |

مردن

                آبي تر از آنم كه بيرنگ بميرم از شيشه نبودم

               كه با سنگ بميرم من آمده بودم كه تا مرز رسيدن

                          همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم

                     تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم شايد که 

                         خدا خواست كه دلتنگ بميرم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط متین پور |

هوالمعشوق

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

                  

                 راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

 

دلم از وحشت زندان سکندربگرفت

 

                رخت بربندم و تا ملک سلیمان  بروم

 

اگر نامهربان بودیم رفتیم

 

                        اگر بارگران بودیم و رفتیم

 

شما با خانمان خود بمانید

 

                       که ما بی همزبان بودیم و رفتیم

 

     

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط متین پور |

زندگی

 زندگی به من آموخت که  چگونه گریه کنم

 

 گریه به من آموخت  که چگونه زندگی کنم

 

 

و تو نیز به من آموختی که چگونه دوست بدارم

 

 

اما به من نیاموختی که چگونه تورا فراموش کنم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط متین پور |

دوست دارم

اگه  کلمه دوست دارم نمایشگر عشق خدایی من نسبت به توست

اگه  کلمه دوست دارم راضی کننده و تسکین دهنده قلبهاست

اگه  کلمه دوست دارم پایان همه جدایی هاست

اگه  کلمه دوست دارم نشانگر اشتیاق راستین من نسبت به توست

اگه کلمه دوست دارم کلید زندان من و توست

پس با تمام وجود فریاد میزنم

                                 

                دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط متین پور |

عشق

عشق با روح شقایق زیباست


عشق باحسرت عاشق زیباست


عشق با نبض دقایق زیباست


عشق با زهر حقایق زیباست


عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط متین پور |

قول می دم

اگه بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي
اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم
اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم
اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني
اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني
ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال
ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه وکال
ميشي برام ماه شباي بي سحر
ميشي برام ستاره ي راه سفر
 ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني
بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني
براي سعادت شبا شعرامو من داد مي زنم 
براي خوشبختي تو خدا رو فرياد مي زنم  
 
   
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط متین پور |

وصیعت

 

هنگامیکه من مردم مرا در تابوتی بگذارید تاریک تر از سیاهی شب

 

چشمام را باز بگذارید تا همه بدانند که چشم انتظارم

 

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند که از این دنیا چیزی نگرفتم

 

و تیکه یخی رو روی سینه ام قرار بدید تا با اولین طلوع آفتاب به جای 

 

                                   مادرم  گریه کنم

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط متین پور |

<