سلام فاحشه جان
چه میکنی با غم نان؟
چه میکنی با چشمان معصوم و ملتمسی که به دستان تو دوخته شده؟
چه میکنی با دنیای بی رحمی که تو را به این روز انداخت؟
از تو نوشتن و به تو نوشتن میگویند گناه است ، چون تو گناه کاری!
چرا تو را گناه کاری؟
مگر تو چه کرده ای؟
جز اینکه به معصومیت چشمانی پاسخ دادی که به دستان تو دوخته شده؟
مگر تو چه کرده ای؟
جز اینکه غم نان را داشته ای؟
نمیدانم چرا تو را گناه کار میخوانند
آخر من غم نان نداشته ام
آخر چشمی به دست من دوخته نشده
آخر...
آخر...
آخر چگونه بگویم فاحشه جان
من یکی از همان مرفهان بی دردم
آخر من هر چه خواسته ام بوده
من درد تو را نمیدانم
نمیدانم تو در پس پرده به چه اندیشه ای؟!!!!
اما
چیزها دیده ام
چیزها شنیده ام
نامردی ها دیده ام
نامردمی ها شنیده ام
که تن فروشی تو عین شرافت است و انسانیت است
فاحشه جان
میترسم
نگرانم که در میان این نامردمان آدمیت خود را از یاد ببرم
برای انسانیت و شرافت من هم دعا کن فاحشه جان در میان راز و نیازهای شبانه با خدایت
می دانم خدای تو، تو رامی بخشد.
بگو من را هم ببخشد
بگو نگذارد آدمیت را
شرافت را و
انسانیتم را فراموش کنم و ترا.........
فاحشه جان التماس دعا چون میدانم دلت از دل من پاک تر است ...............................